X
تبلیغات
رایتل
جمعه 12 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 04:12 ق.ظ

اینجا پلوتون است..دورترین، تاریکترین و سردترین سیاره منظومه شمسی با 204 درجه زیر صفر ،فاصله ای معادل 39 برابر فاصله زمین تا خورشید و 1500 بار تاریکتر از زمین"

 

دوسال پیش ، با برخورد شهابسنگی بزرگ به سیاره سرد ،کوچک و تاریک پلوتون که ساکنانش موجوداتی فقیر و زحمتکش بودند،نوعی بیماری وارد سیاره شد  که یکی را پس از دیگری به کام مرگ فرو میبرد....نوعی بیماری لاعلاج که فقط یکسال به بیمارانش مهلت زندگی می داد...

بیماری ،همه را کشته بود و فقط در تاریکترین و سردترین نقطه سیاره کلبه ای وجود داشت که خانواده  سه نفری رابرت(robert) در آن زندگی میکردند و تنها ساکنین این سیاره به شمار می آمدند....رابرت،همسرش ماری و پسر کوچکشان مت(mary & mat) ...آنها نیز خانواده ای فقیر و زحمتکش بودند و همیشه به هم عشق می ورزیدند...عشق رابرت و ماری داستان زبانهای مردم سیاره بود.. رابرت هر کاری را بخاطر همسرش انجام می داد تا او را شاد کند...و بعد از به دنیا آمدن مت آنها بهانه ای برای عشق مضاعف به هم پیدا کرده بودند....ولی افسوس...افسوس که رابرت نیز به آن بیماری لاعلاج دچار گردیده بود...

 

همه جا تاریک بود... رابرت بر تخت بیماری خوابیده بود... و شمعی بر بالای سرش روشن...اتاق کمی نور داشت...مت و ماری بر بالین او می گریستند...از شدت سرما اشکشان بلوری از یخ می شد...رابرت بی رمق بود...شاخکهای رابرت به سختی می جنبید و نمی توانست حرفهایش را بدین وسیله به همسر مهربانش بگوید...

ماری می گریست...او نمی توانست بنشیند و نظاره گر مرگ عزیزترین کسش باشد...ماری میگریست.. و مت هم...

باید کاری می کردند...ماری می دانست تنها راه علاج شوهرش دارویی است که در سیاره ای دور دست به نام زمین یافت می شود...ولی قبلا شنیده بود آنجا از پلوتون بسیار دور است و مسیری پر خطر دارد...اما ماری تصمیم خودش را گرفته بود...او می بایست شوهرش را نجات  می داد... هیچ چیز برایش از رابرت مهمتر نبود و حاضر بود هر مخاطره و زحمتی را به جان بخرد تا رابرت را به زندگی باز گرداند...

او باید برای مدتی رابرت را به قصد آوردن دارو تنها می گذاشت.مت اکنون پسری چهار،پنج ساله بود و نمی توانست کاری برای پدر انجام دهد.او خود نیاز به مراقبت مادر داشت.ماری تصمیم گرفت مت کوچولو را نیز همراه خود به زمین ببرد...

مت و ماری سوار بر سفینه قدیمی و کهنه رابرت شدند و از پلوتون به قصد زمین حرکت کردند..ماری مسیر را به خوبی بلد نبود ولی می دانست باید به سمت خورشید حرکت بکند...

روزها و هفته ها و ماهها در راه بودند و به طرف خورشید می رفتند..در طول مسیر چندین بار با خطر برخورد شهابسنگها مواجه شدند ولی بخت با آنها یار بود و به سلامت از آنها گذر کردند...آنها بعد از چهار ماه طی کردن مسیر،زمین را از دور مشاهده می کردند...این دقیقا همانی بود که آدرسش را به ماری داده بودند...این زمین بود و آنها باید فرود می آمدند...

اما به نزدیکیهای زمین که رسیدند دیدند اشیائی نورانی از زمین به طرف آنها می آید..آن اشیا چه می توانست باشد؟!؟! ناگهان متوجه شدند جسمی با سفینه برخورد کرد وکنترل از دست ماری خارج شد..و به سمت زمین سقوط کردند..سفینه به زمین افتاد و بعد از مدتی تعدادی از زمینیها با شئی در دستانشان(اسلحه) سفینه را محاصره کردند......مت و ماری با تعجب از سفینه به بیرون آمدند.....

از خصوصیات پلوتونیها این بود که می توانستند تغییر چهره بدهند و به ظاهری شبیه انسان،حیوان و یا هر موجود دیگر تبدیل شوند و به زبان آنها تکلم کنند....

نیروهای زمینی نتوانستند آنها را دستگیر کنند ،چون به محض برخورد هر جسمی به ساکنین پلوتون،به دلیل داشتن مغناطیس بدنی،آن جسم به دورتر پرتاب می شد و به همین دلیل هیچ کس نمی توانست به آنها دست بزند.....زمینیها از ترس فرار کردند...ماری نیز با مشقت  زیاد توانست خودش و مت کوچولو را از معرکه برهاند،در حالی که نیروهای زمینی حیران از دیدن این واقعه بودند...ماری و مت کوچولو فرار کردند....

 

اینجا هوا سرد نبود...همیشه روشن بود...جمعیت زیاد و آباد..نور چراغها،نئونها و آسمان خراشها فضائیها را خیره کرده بود...از هر خانه ای صدای موزیک به گوش می رسید...ظاهرا اینجا همه خوشحال بودند...آنها محو تماشای زمین شدند...ماری و مت می گشتند و سرگرم تماشای زمین بودند بی آنکه متوجه زمان باشند..یک لحظه ماری به خود آمد و دید که هفته ها از حضورش در زمین می گذرد،بدون آنکه توانسته باشد کاری انجام دهد..

بعد از روزها جستجو،مت و ماری نا امید از یافتن دارو، در گوشه ای از خیابان نشسته بودند و گویا غم عالم بر دوش آن غریبه ها سنگینی می کرد...ناگهان صدایی شنیدند...و حضور یک مرد را در بالای سر خود حس کردند...ماری داستان را به مرد گفت...مرد او را دیوانه پنداشت و خیالات شیطانی بر سرش خطور کرد...مرد ،فضائیها را به بهانه کمک و راهنمایی به خانه اش دعوت کرد و ماری ساده دل نیز پذیرفت...آنها به منزل آن مرد رفتند...

ماری زنی زیبا بود ...و آن مرد انسانی طماع و شیطان صفت...ماری هنوز متوجه ماجرا نشده بود..مرد او را به اتاقش جهت دادن دارو فرا خواند...ماری ساده دل به اتاقش رفت...مرد شیطان صفت بود...مرد، نامرد بود...ولی ماری زمینی نبود.او مغتاطیس داشت.مرد به قصد تعرض، به ماری حمله کرد..ماری بسیار ترسیده بود..مرد حمله کرد ولی با شدت زیاد به عقب پرتاب شد..مرد متعجب و حیران شد.دگر بار حمله کرد ولی باز هم به عقب پرتاب شد..ماری اصلا نمی دانست چه می گذرد..و مت را در آغوش گرفت و فرار کرد...آنها غریب و بیچاره بودند....

و باز هم چون آورگان در خیابانهای شهر زمینی می خزیدند،بی آنکه بتوانند کاری انجام دهند...ماری نا امبد سر به زانو گرفته و اشک می ریخت..مت هم با مادرش اشک میریخت..زمان سپری میشد و رابرت ،تنها و بیمار در سیاره ای دور دست بر بستر افتاده بود...

ماری از شدت ناراحتی فریاد زد..زمینیها دور او حلقه زدند و هر کس او را با انگشت تمسخر نشان می داد..زمینیها به او خندیدند..زمینیها فکر میکرند به یک زمینی می خندند وغافل از اینکه آنها فضایی بودند...

اما اینبار مردی به سوی آن دو روان شد..آن مرد پیتر(peter) نام داشت..او عاشق همسرش بود و وی را در تصادفی ازدست داده بود.او حرفهای ماری را درک می کرد..ولی می پنداشت ماری به نوعی بیماری روحی دچار شده که خود را زمینی نمی داند....پیتر مهربان و عاشق..او همیشه عاشق همسرش بود و هر دم وفادار به وی،حتی پس از مرگش...او فقط می خواست به یک همنوع کمک کند..ماری و پیتر مدتها به دنبال دارو گشتند و سرانجام با مشقت و سختی زیاد آن را یافتند...

ماری خوشحال بود..آنها باید به فضا میرفتند..وقت وداع رسید و پیتر به ماری و خصوصا مت عادت کرده بود..ماری نمی دانست چگونه باید از پیتر تشکر کند..مت نیز به زمین عادت کرده بود و دوست داشت همینجا بماند ولی چاره ای جز رفتن نداشت..

هنگام وداع ،پیتر ،مت را در آغوش گرفت و دست ماری را به گرمی فشرد بی آنکه هیچ اتفاقی بیفتد و مغناطیس او را به سویی پرت کند..ماری از این موضوع متعجب شد که چرا مغناطیس

 بر پیتر تاثیر نکرد...(واقعا چرا؟؟؟مگر او زمینی نبود؟؟پس چرا؟؟)

فضائیها بر سفینه خود سوار شدند و هر طور که بود آن را به راه انداختند...آنها چهار ماه از مقصد فاصله داشتند و بعد از گذشت چهار ماه به پلوتون رسیدند...ماری  از یافتن دارو، شادان به سمت خانه می دوید...

ماری و مت دارو را در دست داشته و به خانه رسیدند...شمع خاموش شده بود...آنها خود را به بالین رابرت رساندند...ماری عشقش را صدا زد...

رابرت!!!!

رابرت!!!!

ولی شاخکهای رابرت از کار افتاده بودند...آری!! رابرت دیگر نبود...رابرت مرده بود....آری.. مرده بود....

سفر ماری بیش از یک سال به طول انجامیده بود و دیگر رابرت نبود...عشق ماری دیگر جان نداشت... ماری گریست...مت هم گریست...ماری بسیار گریست و گریست...از چسمان ماری یخ می چکید...ماری روزها و ماهها گریست تا که بی جان شد...ماری در فراق عشقش آنقدر گریست تا به او ملحق شد...ماری نیز مرد...و مت تنها ماند....تنهای تنها....

 

                                داستان از خودم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo